باران دارد می بارد… آمیخته با بوی یاس های سفید دمشقی … و زندگی جاری است… مقداری هوا سرد شده است. این روزها بیرون کمتر می روم … مگر واسه درس و مشق… و یا یکی دو باری که به دعوت دوستای ترک و اندونزیایی ام… و دیگر این که این روزها درگیر درس و مشق هستم و ناچار به یادگیری یک سری نکات برای تصحیح و ویراستاری کار ترجمه های که برای زنده ماندن ناچار به نوشتن ام … ماه قبل یک روز بارانی سر کلاس کنفرانس داشتم … مثلا با موضوعی آزاد که درباره ی ادبیات مرتبط با عصر اموی صحبت کنم… بی حوصله بودم … گام زنان با چتری سبز رسیدم سر کلاس… رفتم درباره گنجشکی در زیر باران صحبت کردم… درباره پریدن از شاخه ای به شاخه ی دیگر که وقتی دلتنگ می شوی و…
.
آخرین نوشتهها:
ترجمه ی شعر ی از نزار قبانی برای ابتدای سال نو میلادی ۲۰۱۱
إلى حبیبتی فی رأس السنة../ به معشوقه ام در اولین روز سال ..
أنقل حبی لک من عامٍ إلى عام../ دوست داشتن ات را از سالی به سال دیگر ی جابهجا می کنم
کما ینقل التلمیذ فروضه المدرسیة إلى دفترٍ جدید/ انگار دانشآموز مشق اش را در دفتری تازه پاکنویس می کند
ادامه این نوشته



